معنی ۱neutral · 86%
توانایی روبهرو شدن با ترس، درد یا دشواری بدون تسلیم شدن.
مثالهای طبیعی
It took courage to enter the burning building.
ورود به آن ساختمانِ در حال سوختن شجاعت میخواست.
She found the courage to speak honestly.
او جرئت پیدا کرد که صادقانه حرف بزند.
His courage helped him face the challenge.
شجاعتش کمک کرد با آن چالش روبهرو شود.
نکتهٔ کاربردی
courage معمولاً غیرشمارشپذیر است؛ میگوییم show courage، نه show a courage.
