معنی ۱neutral · 85%
چیزی که با فشار کم به تکههای کوچک یا خردهنان تبدیل میشود.
مثالهای طبیعی
The shortbread is pleasantly crumbly.
شیرینی کرهای بافتی دارد که بهخوبی زیر دندان خرد میشود.
We bought a crumbly white cheese for the salad.
برای سالاد پنیر سفیدِ خردشوندهای خریدیم.
The second batch turned out crumblier than the first.
بافت سری دوم از سری اول خردشوندهتر شد.
نکتهٔ کاربردی
crumbly برای بافت برخی بیسکویتها و پنیرها ویژگی مطلوبی است، اما برای نانی که انسجام ندارد ممکن است نکتهای منفی باشد.
