معنی ۱neutral · 85%
فضایی کوچک و تاحدی محصور برای نگهداری وسایل شخصی یا اشیای دیگر.
مثالهای طبیعی
Each child has a cubbyhole for their bag.
هر کودک یک محفظهٔ کوچک برای کیفش دارد.
She labelled the cubbyholes above her desk.
او روی محفظههای بالای میزش برچسب زد.
Leave your umbrella in the cubbyhole by the entrance.
چترت را در محفظهٔ کوچک کنار ورودی بگذار.
نکتهٔ کاربردی
cubbyhole یک محفظهٔ کوچک است، نه معمولاً یک کمد یا اتاقِ کامل.
