معنی ۱neutral · 85%
نتیجهٔ نهایی و بهویژه مهم یا نقطهٔ اوج فرایندی که بهتدریج شکل گرفته است.
مثالهای طبیعی
The discovery was the culmination of ten years of research.
این کشف حاصل نهایی ده سال پژوهش بود.
The closing concert marked the festival’s culmination.
کنسرت پایانی، نقطهٔ اوج جشنواره را رقم زد.
Their agreement represented a culmination of months of talks.
توافق آنها حاصل چندین ماه گفتوگو بود.
نکتهٔ کاربردی
culmination معمولاً نتیجهای پس از چند مرحله را توصیف میکند، نه رویدادی مستقل و بیارتباط.
