بهاندازهای بزرگ، سنگین یا بدشکل که جابهجایی یا کارکردن با آن دشوار باشد.
مثالهای طبیعی
The cumbersome wardrobe barely fitted through the doorway.
کمد بزرگ و بددست بهزحمت از چارچوب در گذشت.
Dragging that suitcase became cumbersome on the stairs.
کشیدن آن چمدان روی پلهها به کاری دشوار و دستوپاگیر تبدیل شد.
The old props were more cumbersome than the new set.
وسایل قدیمی صحنه از دکور تازه بددستتر بودند.
نکتهٔ کاربردی
cumbersome میتواند به حجم فیزیکی اشاره کند، ولی فقط به معنای سنگین نیست؛ شکل نامناسب هم مهم است.
