مقام صاحباختیاری که هماهنگی اقدامها در یک موضوع مهم را بر عهده دارد.
مثالهای طبیعی
The president appointed a new drug czar.
رئیسجمهور مسئول عالی تازهای برای هماهنگی سیاست مقابله با مواد مخدر منصوب کرد.
The climate czar met representatives from several agencies.
هماهنگکنندهٔ ارشد سیاست اقلیمی با نمایندگان چند نهاد دیدار کرد.
Officials selected a czar to coordinate the recovery effort.
مقامها فردی را برای هماهنگکردن اقدامات بازسازی برگزیدند.
نکتهٔ کاربردی
czar در روزنامهنگاری امروز اغلب عنوانی غیررسمی است؛ tsar هم املای رایج دیگری است، بهویژه در انگلیسی بریتانیایی.
