معنی ۱neutral · 85%
مالیدن رنگ، گِل یا مادهای غلیظ روی سطحی بهشکلی نامرتب یا سرسری.
مثالهای طبیعی
The children daubed the paper with bright paint.
بچهها رنگهای روشن را بهشکلی نامرتب روی کاغذ مالیدند.
He accidentally daubed mud across the white wall.
او تصادفاً گِل را روی دیوار سفید مالید.
Someone had daubed thick varnish onto the canvas.
کسی لایهای ضخیم از روغن جلا را روی بوم مالیده بود.
نکتهٔ کاربردی
برخلاف «paint» بهتنهایی، «daub» معمولاً نشاندهندهٔ مالیدن مادهای غلیظ بهشکل نامرتب و زمخت است.
