معنی ۱neutral · 85%
بستری که فرد هنگام جاندادن بر آن آرمیده است؛ همچنین اشاره به روزهای پایانی زندگی.
مثالهای طبیعی
On his deathbed, he asked to see his sister.
او در بستر مرگ خواست خواهرش را ببیند.
The nurse sat beside the patient’s deathbed.
پرستار کنار بستر مرگ بیمار نشست.
Her deathbed confession changed the family’s understanding of events.
اعتراف او در بستر مرگ، برداشت خانواده از ماجراها را تغییر داد.
نکتهٔ کاربردی
deathbed اغلب برای دورهٔ پایانی زندگی به کار میرود، حتی وقتی خودِ تخت اهمیت خاصی ندارد.
