معنی ۱formal · 83%
موقعیت یا دورهای از زیادهروی در نوشیدنِ الکل، مهمانی یا دیگر لذتجوییها.
مثالهای طبیعی
Their weekend debauch left the apartment in chaos.
عیاشیِ آخر هفتهٔ آنها آپارتمان را به آشوب کشید.
After the victory, he embarked on a debauch.
او پس از پیروزی به عیاشی و خوشگذرانیِ افراطی روی آورد.
The character’s debauches eventually alienate his friends.
عیاشیهای آن شخصیت سرانجام دوستانش را از او دور کردند.
نکتهٔ کاربردی
این اسم ادبی و نکوهشآمیز است؛ با فعل debauch تفاوت دارد.
