معنی ۱formal · 86%
کاهشِ شدیدِ نیرو یا تواناییِ انجامِ فعالیتها.
مثالهای طبیعی
Months of debilitation followed his serious illness.
پس از بیماریِ جدیِ او، ماهها ضعف و ناتوانیِ شدید ادامه یافت.
Her debilitation made climbing stairs exhausting.
ناتوانیِ جسمیِ او، بالارفتن از پلهها را بسیار خستهکننده کرده بود.
Chronic hunger can cause profound debilitation.
گرسنگیِ مزمن میتواند باعثِ تحلیلِ شدیدِ قوا شود.
نکتهٔ کاربردی
این واژه از ضعفِ معمولی شدیدتر و رسمیتر است؛ debilitating صفت و debilitate فعلِ آن است.
