بهشدت آشفته و گیج، بهطوری که شخص نتواند روشن فکر کند؛ بهویژه در اثر بیماری یا تب.
مثالهای طبیعی
The fever left him delirious overnight.
تب باعث شد او در طول شب دچار آشفتگی ذهنی و هذیان شود.
She grew delirious and began speaking incoherently.
او دچار آشفتگی ذهنی شد و شروع کرد به حرفزدن نامفهوم.
A delirious patient may struggle to recognize familiar faces.
بیماری که دچار آشفتگی شدید ذهنی است، ممکن است در شناختن چهرههای آشنا مشکل داشته باشد.
نکتهٔ کاربردی
delirious در معنای پزشکی از dizzy، یعنی سرگیجهداشتن، متفاوت است؛ به اختلال جدی در تفکر و هوشیاری اشاره دارد.
