فرمانروا یا فرد صاحب قدرتی را از مقامش برکنار کردن.
مثالهای طبیعی
The generals deposed the president after the uprising.
ژنرالها پس از قیام، رئیسجمهور را از قدرت برکنار کردند.
Directors voted to depose the chair.
اعضای هیئتمدیره رأی دادند رئیس هیئت را برکنار کنند.
The king was deposed before winter.
پادشاه پیش از فرارسیدن زمستان از سلطنت خلع شد.
نکتهٔ کاربردی
در تاریخ، سیاست و مدیریت برای برکناری رسمی یا قهرآمیز صاحب قدرت به کار میرود.
