معنی ۱neutral · 89%
فردی که برای عمل کردن بهجای یک مقام ارشد یا برای داشتن مقام دوم منصوب شده است
مثالهای طبیعی
The deputy chaired the meeting in the minister's absence.
معاون در غیاب وزیر ریاست جلسه را بر عهده گرفت.
A deputy spoke to reporters outside headquarters.
یک معاون بیرون مقر با خبرنگاران صحبت کرد.
The deputy director approved the revised schedule.
معاون مدیر برنامهٔ اصلاحشده را تأیید کرد.
نکتهٔ کاربردی
`deputy` میتواند بهتنهایی اسم باشد یا پیش از یک عنوان بیاید، مانند `deputy director`.
