شخص یا اجتماعی را از ریشهها و پیوندهای فرهنگی یا اجتماعیِ خود جدا کردن.
مثالهای طبیعی
Exile deracinated the family from its home community.
تبعید، آن خانواده را از جامعهٔ زادگاهش جدا کرد و پیوندهایش را گسست.
The protagonist was deracinated by repeated moves.
جابهجاییهای پیاپی باعث شد شخصیت اصلی داستان از ریشههایش جدا شود.
Rapid redevelopment can deracinate long-established neighborhoods.
نوسازی شتابزدهٔ شهری میتواند پیوند محلههای قدیمی را با ریشههای اجتماعیشان از بین ببرد.
نکتهٔ کاربردی
واژهای رسمی و اغلب ادبی است؛ در بحث تبعید، مهاجرت، هویت و دگرگونی اجتماعی به کار میرود.
