اختلالی جدی در کارکرد عادی ذهنی یا عاطفیِ یک فرد.
مثالهای طبیعی
The novel traces his gradual derangement after months of isolation.
رمان، آشفتگی تدریجیِ وضعیت روانی او را پس از ماهها انزوا دنبال میکند.
Her review criticizes the film’s portrayal of derangement.
او در نقد خود از شیوهٔ نمایش آشفتگی روانی در فیلم انتقاد میکند.
Observers mistook the character’s grief for derangement.
ناظران اندوه آن شخصیت را با آشفتگی شدید روانی اشتباه گرفتند.
نکتهٔ کاربردی
mental derangement ممکن است قدیمی یا قضاوتگرانه به نظر برسد؛ در صورت امکان، نام دقیق وضعیت را به کار ببرید.
