معنی ۱neutral · 85%
احساسِ فشار و درماندگیِ شدید وقتی گزینههای قابلقبولِ بسیار کمی باقی مانده است.
مثالهای طبیعی
In desperation, he accepted an unsafe job offer.
او از سرِ درماندگی، پیشنهادِ کاری ناامن را پذیرفت.
Her desperation led her to call the emergency services.
درماندگی او باعث شد با خدمات اضطراری تماس بگیرد.
People sometimes borrow at high rates out of desperation.
افراد گاهی از سرِ ناچاری با بهرههای بالا وام میگیرند.
نکتهٔ کاربردی
desperation بر فشار فوری و محدودبودن انتخابها تأکید دارد؛ despair بیشتر به ازدستدادن امید اشاره میکند.
