آیندهای که به نظر میرسد شخص یا چیز خاصی قطعاً یا بنا بر تقدیر خواهد داشت.
مثالهای طبیعی
She believed her destiny was to become a writer.
او باور داشت سرنوشتش این است که نویسنده شود.
The nation’s destiny changed after independence.
سرنوشت آن ملت پس از استقلال تغییر کرد.
The brothers chose different destinies.
دو برادر سرنوشتهای متفاوتی برای خود برگزیدند.
نکتهٔ کاربردی
destiny معمولاً آیندهای را القا میکند که بناست رخ دهد؛ اما برنامه میتواند حاصل انتخاب آزادانه باشد.
