حالتی از فاصلهداشتنِ عاطفی که فرد را کمتر درگیرِ احساسات میکند یا به او امکان میدهد بیطرف بماند.
مثالهای طبیعی
The doctor discussed difficult cases with calm detachment.
پزشک دربارهٔ پروندههای دشوار با خونسردی و فاصلهگیری حرفهای صحبت کرد.
Her growing detachment worried her partner.
فاصلهگرفتنِ عاطفیِ روزافزونِ او شریک زندگیاش را نگران کرد.
The actor portrayed emotional detachment convincingly.
بازیگر حالتِ بیتفاوتی عاطفی را بهشکلی باورپذیر به تصویر کشید.
نکتهٔ کاربردی
فاصلهگیری عاطفی ممکن است نشانهٔ بیطرفی باشد یا کمبود پیوند احساسی را نشان دهد؛ داوری به بافت بستگی دارد.
