معنی ۱formal · 85%
دارای نقش تعیینکننده در پدیدآمدنِ نتیجهای خاص.
مثالهای طبیعی
Experience proved a determinant factor in salary growth.
تجربه عامل تعیینکنندهای در افزایش حقوق از آب درآمد.
Transport access had a determinant influence on attendance.
دسترسی به حملونقل تأثیر تعیینکنندهای بر میزان حضور داشت.
Preparation played a determinant role in their victory.
آمادگی در پیروزی آنها نقشی تعیینکننده ایفا کرد.
نکتهٔ کاربردی
در نثر عمومی، decisive یا determining اغلب طبیعیتر است. determinant در ریاضیات بهعنوان اسم نیز معنای دیگری دارد.
