دارای نقشی قاطع در رخداد یا نتیجهگیری
مثالهای طبیعی
Relevant experience proved determinative in the hiring decision.
تجربهٔ مرتبط در تصمیم استخدام نقشی تعیینکننده داشت.
The new evidence was determinative of the verdict.
شواهد تازه در صدور حکم تعیینکننده بود.
Price was the determinative factor for most buyers.
برای بیشتر خریداران، قیمت عامل تعیینکننده بود.
نکتهٔ کاربردی
این کاربرد را در بافت و الگوهای نشاندادهشده در مثالها به کار ببرید؛ جزئیات مرتبط بر تصمیم اثر دارد، اما عامل determinative آنقدر مهم است که نتیجه را مشخص کند؛ با determinable اشتباه نگیرید.
