معنی ۱formal · 87%
قاعده، خواسته یا اصلی که بهشدت رفتار فرد را هدایت میکند
مثالهای طبیعی
She followed the dictates of her conscience.
او از فرمان وجدانش پیروی کرد.
His clothes ignored the latest dictates of fashion.
لباسهایش از مدهای روز پیروی نمیکردند.
The first dictate of safety is to assess risks.
نخستین اصل ایمنی، ارزیابی خطرات است.
نکتهٔ کاربردی
اسم dictate به دستور یا اصل راهنما اشاره دارد؛ در dictate a letter یا dictate terms این واژه فعل است.
