باعث تأخیر بیمورد شدن، به دلیل کندی یا تعلل در اقدام
مثالهای طبیعی
The agency’s dilatory response frustrated its clients.
پاسخِ همراه با تعللِ آن سازمان، مشتریانش را کلافه کرد.
The judge rejected their dilatory tactics.
قاضی تاکتیکهای وقتکُشانهٔ آنها را رد کرد.
The committee remained dilatory despite repeated reminders.
کمیته با وجود یادآوریهای مکرر، همچنان در تصمیمگیری تعلل میکرد.
نکتهٔ کاربردی
این صفت معمولاً لحنی انتقادی دارد؛ dilatory بر تعویق بیدلیل دلالت دارد، نه فرایندی کند اما بهجا و دقیق.
