به شکلی کمنور، ژولیده یا نسبتاً چرک و کهنهنما
مثالهای طبیعی
The corridor was dingily lit by a flickering bulb.
راهرو با نور لرزانِ یک لامپ، کمنور و دلگیر روشن شده بود.
Dingily dressed, the traveler blended into the crowd.
مسافر با لباسهای کهنه و نامرتب، در جمعیت گم شد.
The landlord had furnished the flat dingily, despite its price.
صاحبخانه با وجود قیمت بالای آپارتمان، آن را به شکلی دلگیر و محقرانه مبله کرده بود.
نکتهٔ کاربردی
این قید بیشتر در نثر توصیفی دیده میشود؛ dingy صفت است، در حالی که dingily حالتِ انجام کار یا توصیف را مشخص میکند.
