معنی ۱neutral · 86%
عمل فروبردن چیزی در مایع برای مدتی کوتاه و سپس بیرونآوردن آن.
مثالهای طبیعی
Dipping gives the pots an even coat of glaze.
فروبردن ظرفها در لعاب، پوششی یکنواخت روی آنها ایجاد میکند.
For dipping, put the sauce in a small bowl.
برای فروبردن خوراکی در سس، سس را در کاسهای کوچک بریزید.
The dipping of each candle took several minutes.
فروبردن هر شمع در مادهٔ مومی چند دقیقه طول کشید.
نکتهٔ کاربردی
dipping بهعنوان اسم نام یک فعالیت است؛ در dipping sauce ساختار ing نقش توصیفکننده دارد.
