چیزی که تجربهکردن، بوییدن، چشیدن یا فکرکردن به آن خوشایند نباشد.
مثالهای طبیعی
A disagreeable smell came from the fridge.
بوی نامطبوعی از یخچال بلند شد.
The trip became increasingly disagreeable in the heat.
سفر در گرما بهتدریج ناخوشایندتر شد.
She found the examination disagreeable but necessary.
او معاینه را ناخوشایند اما ضروری میدانست.
نکتهٔ کاربردی
disagreeable نسبت به unpleasant کمی رسمیتر است.
