معنی ۱neutral · 85%
سخن، روایت یا ادعای کسی را نادرست دانستن.
مثالهای طبیعی
The officer disbelieved the driver’s account of the crash.
مأمور پلیس روایت راننده از تصادف را باور نکرد.
Many residents still disbelieve the official explanation.
بسیاری از ساکنان هنوز توضیح رسمی را باور نمیکنند.
After seeing the evidence, I cannot disbelieve her.
بعد از دیدن شواهد، دیگر نمیتوانم حرف او را باور نکنم.
نکتهٔ کاربردی
disbelieve معمولاً به ردکردن یک ادعا اشاره دارد، نه صرفاً نداشتن اطلاعات کافی دربارهٔ آن.
