کسی را از بار مسئولیت، نگرانی یا فشار روحی رها کردن
مثالهای طبیعی
Confessing the mistake disburdened her of years of guilt.
اعتراف به آن اشتباه، او را از احساس گناهِ چندینساله رها کرد.
A trusted colleague can disburden you of some responsibilities.
یک همکار مورد اعتماد میتواند بخشی از مسئولیتهایت را از دوشت بردارد.
He finally disburdened himself of the secret.
سرانجام راز را گفت و خودش را از بار آن رها کرد.
نکتهٔ کاربردی
این فعل ادبی یا رسمی است؛ در انگلیسی امروزی unburden someone بسیار رایجتر است.
