معنی ۱formal · 90%
باعث شدن کسی احساس معذببودن، دستپاچگی یا شرمندگی کند.
مثالهای طبیعی
The unexpected question discomfited the spokesperson.
پرسش غیرمنتظره سخنگو را دستپاچه کرد.
Persistent staring can discomfit strangers.
خیرهشدن مداوم میتواند غریبهها را معذب کند.
The performer seemed discomfited by the harsh review.
بازیگر به نظر میرسید از نقد تند و تیز معذب شده است.
نکتهٔ کاربردی
واژهای نسبتاً رسمی است و به ناراحتی یا آشفتگی روانی اشاره دارد، نه الزاماً درد جسمی.
