معنی ۱neutral · 85%
وقفه یا شکافی در فرایند، دنباله یا الگویی که در حالت عادی پیوسته است.
مثالهای طبیعی
Researchers found a discontinuity in the monthly sales trend.
پژوهشگران در روند فروش ماهانه یک گسست پیدا کردند.
Several discontinuities interrupt the surviving timeline.
چند گسست، خط زمانیِ باقیمانده را قطع میکند.
Staff turnover created discontinuity in patient care.
جابهجایی مکرر کارکنان به پیوستگی مراقبت از بیماران آسیب زد.
نکتهٔ کاربردی
discontinuity به شکاف یا گسست ناگهانی اشاره دارد؛ تغییر تدریجی لزوماً چنین گسستی ایجاد نمیکند.
