معنی ۱neutral · 95%
چیزی که برای نخستین بار پیدا یا شناخته شده است
مثالهای طبیعی
The scientists made an important discovery.
دانشمندان کشف مهمی کردند.
The discovery of the old ship surprised everyone.
کشف کشتی قدیمی همه را غافلگیر کرد.
New discoveries can change what we know.
کشفهای جدید میتوانند دانستههای ما را تغییر دهند.
نکتهٔ کاربردی
از discovery برای چیز کشفشده و از make a discovery برای رویداد کشف کردن استفاده کن.
ترکیبهای رایج
— چیزی را پیدا یا شناسایی کردن که پیشتر ناشناخته بوده است

