احساس انزجار یا بیزاری شدید از چیزی که بسیار ناخوشایند یا نادرست به نظر میرسد
مثالهای طبیعی
I felt disgusted by the smell of rotten eggs.
از بوی تخممرغهای گندیده حالم به هم خورد.
The customers were disgusted at how the staff treated her.
مشتریان از نحوهٔ رفتار کارکنان با او منزجر شده بودند.
Disgusted residents complained about rubbish in the river.
ساکنان خشمگین و منزجر از زبالههای داخل رودخانه شکایت کردند.
نکتهٔ کاربردی
Disgusted حالت شخصی را توصیف میکند که انزجار را احساس میکند؛ disgusting چیزی را توصیف میکند که این احساس را به وجود میآورد.
