همراه با اختلاف، تنش یا نبود همکاری و سازگاری میان افراد.
مثالهای طبیعی
The disharmonious team struggled to reach decisions.
تیم ناسازگار در رسیدن به تصمیمهای مشترک مشکل داشت.
Their marriage grew increasingly disharmonious.
زندگی مشترکشان بهتدریج پُرتنشتر و ناسازگارتر شد.
A disharmonious committee delayed the vote for weeks.
اختلافهای کمیته باعث شد رأیگیری هفتهها به تأخیر بیفتد.
نکتهٔ کاربردی
در کاربرد رسمی، صرفاً تفاوت عقیده نیست، بلکه وجود تعارض و تنشِ ادامهدار را میرساند.
