معنی ۱formal · 85%
با بههمزدن نظم مو یا ظاهرِ کسی، آن را نامرتب کردن.
مثالهای طبیعی
The wind disheveled her carefully arranged curls.
باد فرهای باحوصله آرایششدهٔ او را به هم ریخت.
The heavy helmet may dishevel the actor’s wig.
کلاهخود سنگین ممکن است کلاهگیس بازیگر را ژولیده کند.
His hair was disheveled by the storm.
طوفان موهای او را آشفته کرده بود.
نکتهٔ کاربردی
خودِ فعل در گفتار روزمره کمکاربرد است؛ صفت disheveled به معنی ژولیده و نامرتب بسیار رایجتر است.
