نداشتن علاقه، کنجکاوی یا توجه به کسی یا چیزی.
مثالهای طبیعی
His disinterest in politics surprised his classmates.
بیعلاقگی او به سیاست همکلاسیهایش را شگفتزده کرد.
The audience’s disinterest became clear during the presentation.
بیعلاقگی تماشاگران در جریان ارائه آشکار شد.
She mistook his silence for disinterest.
او سکوت آن مرد را نشانهٔ بیعلاقگی دانست.
نکتهٔ کاربردی
معنای رایج این واژه «بیعلاقگی» است؛ «indifference» معنایی نزدیک دارد.
