معنی ۱neutral · 85%
بیطرفبودن به دلیل نداشتن منفعت شخصی در نتیجهٔ یک موضوع.
مثالهای طبیعی
A disinterested mediator helped settle the dispute.
میانجی بیطرفی به حل اختلاف کمک کرد.
Judges must remain disinterested when reviewing evidence.
قاضیان هنگام بررسی شواهد باید بیطرف بمانند.
The panel appointed a disinterested expert from another firm.
هیئت، کارشناسی بیطرف را از شرکت دیگری منصوب کرد.
نکتهٔ کاربردی
برخی گویشوران disinterested را به جای uninterested به کار میبرند، اما انگلیسی رسمی میان بیطرفی و بیعلاقگی تفاوت میگذارد.
