معنی ۱neutral · 86%
رفتار یا عملِ اطاعتنکردن از دستور، قانون یا مقام صاحب اختیار.
مثالهای طبیعی
Repeated disobedience led to a meeting with the principal.
نافرمانیهای مکرر باعث شد جلسهای با مدیر مدرسه برگزار شود.
His disobedience worried his parents.
نافرمانی او پدر و مادرش را نگران کرده بود.
Protesters used civil disobedience to challenge the law.
معترضان برای اعتراض به قانون از نافرمانی مدنی استفاده کردند.
نکتهٔ کاربردی
disobedience رفتار را توصیف میکند، نه خود شخص را؛ civil disobedience نوع مشخصی از اعتراض سیاسی است.
