معنی ۱neutral · 85%
وضعیتِ نبود نظم، برنامهریزی یا هماهنگی مؤثر.
مثالهای طبیعی
Disorganization delayed the relief effort for several days.
بینظمی باعث شد عملیات امدادرسانی چند روز عقب بیفتد.
The report blamed disorganization for the missing records.
گزارش، فقدان سوابق را نتیجهٔ بیسامانی دانست.
Behind the scenes, disorganization caused constant confusion.
در پشت صحنه، ناهماهنگی و بینظمی مدام سردرگمی ایجاد میکرد.
نکتهٔ کاربردی
disorganization به فقدان مداوم نظم اشاره دارد؛ یک اشتباه کوچک بهتنهایی نشانهٔ بینظمی گسترده نیست.
