معنی ۱neutral · 86%
نظام، فعالیت یا چیدمانی را که پیشتر منظم بوده، آشفته و کماثر کند.
مثالهای طبیعی
The sudden cancellation disorganized our entire schedule.
لغو ناگهانی برنامه، تمام جدول زمانی ما را بههم ریخت.
Moving the office has disorganized the filing system.
جابجایی دفتر، نظم سیستم بایگانی را برهم زده است.
Too many last-minute requests could disorganize the team.
درخواستهای زیاد در لحظهٔ آخر ممکن است هماهنگی تیم را مختل کند.
نکتهٔ کاربردی
disorganize معمولاً مفعول مستقیم میگیرد؛ املای بریتانیایی آن disorganise است و در کاربرد روزمره از disrupt کمکاربردتر است.
