معنی ۱neutral · 88%
بدون نظم و ترتیب مناسب چیده یا برنامهریزی شده
مثالهای طبیعی
The meeting was disorganized, so we missed several topics.
جلسه بینظم بود و به همین دلیل چند موضوع را از قلم انداختیم.
Our disorganized cupboard makes finding supplies difficult.
بینظمی کمدمان پیدا کردن وسایل را سخت کرده است.
Their disorganized schedule left no time for lunch.
برنامهٔ نامنظم آنها هیچ وقتی برای ناهار باقی نگذاشت.
نکتهٔ کاربردی
Disorganized برای برنامهریزی، فضاها و سامانهها کاربرد دارد؛ در انگلیسی بریتانیایی املای disorganised رایج است.
