معنی ۱neutral · 85%
در جهتهای مختلف پراکندهشدن یا مردم و چیزها را به این سو و آن سو پراکندهکردن.
مثالهای طبیعی
The crowd dispersed quietly after the concert ended.
پس از پایان کنسرت، جمعیت آرام و بیسروصدا پراکنده شد.
Officers dispersed the gathering before the storm arrived.
مأموران پیش از رسیدن توفان، تجمع را متفرق کردند.
Wind disperses the seeds across nearby fields.
باد دانهها را در کشتزارهای اطراف پراکنده میکند.
نکتهٔ کاربردی
جمعیت ممکن است خودبهخود disperse شود یا پلیس آن را disperse کند. این فعل لزوماً به استفاده از زور اشاره ندارد.
