معنی ۱neutral · 90%
عملکرد، پیشرفت یا تداوم عادیِ یک فعالیت یا سامانه را مختل کردن
مثالهای طبیعی
Heavy snow disrupted rail services across the north.
برف سنگین خدمات ریلی را در سراسر شمال مختل کرد.
The cyberattack disrupted production for several hours.
حملهٔ سایبری تولید را برای چند ساعت مختل کرد.
The meeting was disrupted by repeated power failures.
جلسه بهدلیل قطعیهای مکرر برق مختل شد.
نکتهٔ کاربردی
`disrupt` نشان میدهد چیزی که معمولاً منظم یا پیوسته است نمیتواند طبق روال عادی ادامه پیدا کند.
