بهتدریج ناپدیدشدن یا باعث محوشدن چیزی مانند مه یا تنش شدن.
مثالهای طبیعی
The fog dissipated as the sun rose.
با طلوع خورشید، مه بهتدریج پراکنده شد.
Her reassurance dissipated much of the tension.
اطمینانبخشی او بخش زیادی از تنش را از بین برد.
Public anxiety began to dissipate after the announcement.
پس از اعلام خبر، نگرانی عمومی کمکم فروکش کرد.
نکتهٔ کاربردی
dissipate بر محوشدن یا پراکندهشدن تدریجی دلالت دارد؛ disappear همیشه چگونگی ناپدیدشدن را نمیرساند.
