قابل جدا کردن یا قابل تمایز دانستن از چیزی که ارتباط نزدیکی با آن دارد
مثالهای طبیعی
Memory and attention are dissociable abilities.
حافظه و توجه دو تواناییِ قابلتفکیکاند.
The two effects were dissociable despite their overlap.
با وجود همپوشانی، این دو اثر از هم قابلتفکیک بودند.
Some economic effects are dissociable from political motives.
برخی پیامدهای اقتصادی را میتوان از انگیزههای سیاسی جدا دانست.
نکتهٔ کاربردی
dissociable را با sociable اشتباه نگیرید؛ این معنی به جداسازی تحلیلی مربوط است، نه معاشرتپذیری.
