از هم پاشیدن اتحادِ گروه، جامعه یا مجموعهای سیاسی
مثالهای طبیعی
Deep regional tensions eventually led to disunion.
تنشهای عمیق منطقهای سرانجام به ازهمگسیختگی انجامید.
The organizers feared disunion within the coalition.
برگزارکنندگان نگران بودند ائتلاف دچار تفرقه و ازهمگسیختگی شود.
A prolonged crisis could push the country toward disunion.
یک بحران طولانیمدت ممکن است کشور را به سوی تجزیه و فروپاشی اتحاد سوق دهد.
نکتهٔ کاربردی
disunion بر گسست و جداشدن تأکید دارد؛ disunity میتواند تنها نبودِ همبستگی را برساند، حتی اگر گروه هنوز از هم نپاشیده باشد.
