وضعیتی که در آن از چیزی دیگر استفاده نمیشود یا رسمی و عادتی دیگر اجرا نمیشود.
مثالهای طبیعی
The rural station fell into disuse after the railway closed.
پس از تعطیلی خط راهآهن، ایستگاه روستایی کمکم متروک شد.
Prolonged disuse damaged the machine’s rubber seals.
استفادهنشدن طولانیمدت از دستگاه به درزگیرهای لاستیکی آن آسیب زد.
That expression gradually passed into disuse.
آن اصطلاح بهتدریج از کاربرد افتاد.
نکتهٔ کاربردی
disuse به دورهای ادامهدار از استفادهنشدن اشاره دارد، نه وقفهای کوتاه بین دو بار استفاده.
