معنی ۱neutral · 88%
احساس نداشتن تعادل یا چرخیدن محیط اطراف
مثالهای طبیعی
A wave of dizziness made her sit down.
موجی از سرگیجه باعث شد او بنشیند.
He reported dizziness after his morning run.
او گزارش داد که بعد از دویدن صبحگاهی دچار سرگیجه شده است.
Because of dizziness, I stopped walking for a moment.
بهخاطر سرگیجه، برای لحظهای از راه رفتن ایستادم.
نکتهٔ کاربردی
Dizziness اسم است و dizzy صفت: میگوییم feel dizzy، اما experience dizziness.
