معنی ۱neutral · 85%
باور یا اصلی که در یک گروه یا نظام فکری، حقیقتی قطعی و پرسشناپذیر شمرده میشود.
مثالهای طبیعی
The party treated its economic theory as dogma.
حزب، نظریهٔ اقتصادی خود را حقیقتی چونوچراناپذیر میدانست.
The teacher explained a central dogma of the tradition.
معلم یکی از اصول جزمیِ اصلی آن سنت را توضیح داد.
Researchers should question dogmas when evidence changes.
پژوهشگران باید هنگام تغییر شواهد، باورهای جزمی را زیر سؤال ببرند.
نکتهٔ کاربردی
dogma معمولاً بر مقاومت در برابر پرسشگری تأکید دارد؛ doctrine برای یک نظام منظم آموزهها خنثیتر است.
