معنی ۱formal · 90%
وضعیتی که در آن فرد یا گروهی نسبت به دیگران قدرت، نفوذ یا اهمیت بیشتری دارد
مثالهای طبیعی
The firm's dominance has reshaped the local market.
سلطهٔ این شرکت بازار محلی را دگرگون کرده است.
No single party achieved lasting dominance in parliament.
هیچ حزب واحدی نتوانست در پارلمان به سلطهای پایدار دست یابد.
Cultural dominance can silence smaller communities.
سلطهٔ فرهنگی میتواند صدای جوامع کوچکتر را خاموش کند.
نکتهٔ کاربردی
`Dominance` معمولاً به توازن نابرابر قدرت یا نفوذ اشاره دارد، نه صرفاً موفقیت.
