معنی ۱neutral · 85%
اعمال قدرت یا کنترل شدید بر افراد، گروهها یا یک وضعیت.
مثالهای طبیعی
The movement resisted foreign domination for decades.
این جنبش دههها در برابر سلطهٔ بیگانگان مقاومت کرد.
Investors questioned one family’s domination of the board.
سرمایهگذاران سلطهٔ یک خانواده بر هیئتمدیره را زیر سؤال بردند.
The report examined domination by wealthy landowners.
این گزارش سلطهٔ زمینداران ثروتمند را بررسی کرد.
نکتهٔ کاربردی
Domination معمولاً بر نابرابری قدرت، گاه به زیان دیگران، دلالت دارد؛ رهبری بهتنهایی چنین معنایی ندارد.
