چیزی ناخوشایند، خستهکننده یا حوصلهسربر.
مثالهای طبیعی
The three-hour meeting was such a drag.
جلسهٔ سهساعته واقعاً حوصلهسربر بود.
Commuting every morning is a real drag.
هر روز صبح رفتوآمدکردن واقعاً دردسر است.
Delays and paperwork are major drags on a holiday.
تأخیرها و کاغذبازیها از دردسرهای اصلی سفر تعطیلات هستند.
نکتهٔ کاربردی
این کاربرد غیررسمی است؛ در نوشتار رسمیتر میتوان از nuisance یا inconvenience استفاده کرد.
